![]() |
![]() |
|
|
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است
در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا ! اما
روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست
شايد امروز نيز روز مبادا باشد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:11 توسط نرگس |
|
|
در زمانهاي دور، در سرزمين دور در جايي كه خدايان حكمفرما بودند و با انسانها در مياميختند در يونان خداي خدايان زئوس بدنبال عشق بازیهايش بود هرا ملكه آسمانها، همسر زئوس الهه اي حسود و سختگير مظهر نفرينهاي سياه سرگرم شده بود سرگرم سخنان اكو : اكو الهه اي از كوه هليكون مظهر پژواك هرا را با سخنان خود مجذوب و سرگرم كرده بود تا زئوس آسوده باشد به دنبال كام جويي هايش هرا الهه پر قدرت آسمانها اكو را مورد خشم خود قرار ميدهد تا صدايش ديگر نتواند كسي را مجذوب خود كند همان وسيله اي كه هرا را غافل كرده بود اكو ديگر نميتواند حرف بزند انتها ي كلام ديگران را ميتواند فقط تكرار كند. اكو نااميد در جنگلي پنهان ميشود و روزگار ميگزراند نارسيس narcissuses پسر كفسيوس وليروپه جواني بسيار زيبا رشك برانگيز خيره كننده همه در دام عشقش گرفتار شده بودند نارسيس از دست عاشقان بيشمارش كه به خاطر زيبايي بيش از حدش ديوانه وار بدنبالش بودند به جنگلي پناه ميبرد جنگلي كه اكو در آن پنهان شده بود تا شايد آسوده خاطر باشد اكو نارسيس جوان را از بين شاخ برگهاي درختان نظاره ميكند و دل در گروي نارسيس جوان ما ميدهد اكو عاشق اما غمگين هست زيرا نميتواند با معشق خود سخن بگويد نميتواند او را با كلام خود مجذوب كند اكو فقط او را نظاره ميكند از پشت درختان بوته ها و برگها قدم به قدم همراه اوست از حضور نارسيس جوان، خود را سيراب ميكند نارسيس متوجه حضور غريبه ميشود صدا ميزند كيستي؟ اكو: كيستي كيستي ..ييستي نارسيس:منم اكو : منم منم منم منم اكو دل در دل ندارد معشوقش با او سخن ميگويد و او نيز با معشوقش نارسيس از اكو ميخواهد كه او را ببينيد و اكو از بين شاخ هاي در ختان ظاهر ميشود نارسيس كه در ابتدا از صحبتهايي كه بين هم گزشته بود فكر ميكرد اكو پسر هست با ديدن سيماي اكو غمگين ميشود و اكو را ترك ميكند اكو عاشق ناكاميست كه دل در گروي عشق پسري زيبا دارد به غاري ميرود تا ديگر چشمش به چيزي يا كسي نخورد عشقش او را تحليل ميبرد و از او چيزي جز طنين نميماند جز پژواك جز اكو اكو اما نمسيس دختر پادشاه شب مجزات كننده عشاق دوست اكو نارسيس را به تير عشقي هدف قرار ميدهد تا اولين كسي را كه ميبيند عاشقش بشود تا بداند درد عشق چيشت نارسيس در آن جنگل در كنار درياچه اي زيبا بود كه ناگهان چشمش به تصوير خودش در آب ميخورد وعاشق تصوير خودش در آب ميشود هر بار كه به تصوير خود دست ميزند تصويرش ناپديد ميگشت نارسيست عاشق كسي گشت كه هرگز دست نيافتني بود نارسيست مجذوب تصوير خود میگردد و بي وقفه به تصويرش در آب نظاره ميكند آنقدر مجذوب شيفته دلشكسته بيطاقت خسته بود كه به خاطر آن تصوير در كنار آب ميميرد و در جايي كه ميميرد گل زيبا ميرويد گلي به نام نرگس narcissuses گلي زيبا با بوي مسرت بخش و داستاني عجيب داستان اكو داستان نارسيس داستان اين دو عاشق كه هر يك به دردي يكسان تحليل رفتند و نام گلي كه در تمام دنيا يكيست نرگس . . . گلي كه ميتوان به معشوق دست نيافتني هديه داد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:12 توسط نرگس |
|
|
هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم شاید، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را کالسـکـه ی نـســیــم، فـرو آرَد ... هــی چـشـم ِ خـود، بـه جــادّه می دوزم زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت؟ آیـــا، کبــوتــر ِ صـحـرایــی زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی مـکـتــوب ِ یــار؛ نـیـاورده ســت؟ ..... هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:50 توسط نرگس |
|
|
میدانم که وجود تو هم از مشتی خاک و گل است اما وسعت روحت را به چه تشبیه کنم ؟ تو همه بودنها را در بر میگیری ... مهم نیست که امروز چشمانت به خوابی ابدی فرو رفتهاند ! یاد تو هنوز چراغ شبهای ماست ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:58 توسط نرگس |
|
|
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندیهای کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود. اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستارهها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکههای سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت. همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر میکرد چقدر مرگ به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظهء سکون برایش چارهای نماند جز آن که فریاد بکشد: "خدایا کمکم کن!" ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده میشد جواب داد: "از من چه میخواهی؟" - ای خدا نجاتم بده! - واقعاً باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن... یه لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود... و او فقط یه متر از زمین فاصله داشت. و شما؟ چقدر به طنابتان وابستهاید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید. هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده. یا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:25 توسط نرگس |
|
|
زیبا ترین حرفت را بگو چرا که عشق، خود فرداست خود همیشه است بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم از معبر فریادها و حماسه ها چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده است که قلبت چون پروانه یی ظریف و کوچک وعاشق است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:11 توسط نرگس |
|
|
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و بجاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد ، زل بزني و بجاي اينکه لبريز از کينه و نفرت شي ، حس کني که هنوزم دوسش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي بجز سلام نتوني بهش بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه ، دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:13 توسط نرگس |
|
|
آسمان که می گیرد، دنیا به اندازه تنهایی من خالی می شود کاش بودی و می دیدی عجب برزخی است کاش هنوز در کنار مهربانی تو و زیر سایه امن تو
خانه داشتم
یاور همیشگی من!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:14 توسط نرگس |
|
|
هرگز از بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه مگو و از این فاصله ها که میان من و توست و هر آنگاه که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهایی ات از دیدن من جا نخورد و بداند که دل من با توست و همین نزدیکی ست ............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:19 توسط نرگس |
|
|
آن روز شبنم نگاهم را ندیدی، انگار حواست نبود من زردی نگاه تو را به حساب شلختگی پائیز گذاشتم « این روزها دیگر خودت نیستی!» می دانم وازه هایم از رمق افتاده اند و بازار احساساتم کساد شدهاند سهم من شاید تنها صبر یعقوب و انتظار یوسف بوده اما من تا آخرین لحظه عمر منتظر نگاه مهربان توام...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:43 توسط نرگس |
|
|
پرواز می کند هر لحظه پرنده رویای من تا یاد تو تا ببیند شاید ای نگار من رخ زیبای تو روی تو سرچشمه خوبیها من هر لحظه محو تماشای تو! اکنون نگاه من؛ بی سبب می جوید تو را! چرا که نیستی؛ راستی تو که نیستی پس من زنده ام، چرا؟ من دچار گشته ام هم به فراغ هم به عشق تو مرا دریاب! من از فراغ تو می میرم سهم من شاید همین دربدری و غصه و تنهایی باشد سهم من شاید ماندن در حسرت دیدار تو باشد سهم من شاید آخر مردن در حسرت روی تو باشد اما چرا؟ من که؛ نگاهم جز به نگاهت دل نبست زبانم جز وصف تو نکرد دعایم جز وصالمان نبود حیاتم جز برای تو نبود پس چرا؟ به خدا دلم می سوزد آخر؛ به کدامین گناه من اینک بایستی جدا از تو باشم مگر؛ اشکم نامت را بر جاده احساس حک نکرد یادت چون سایه همراهم نبود تبسمت همه آرزویم نبود اسمت ورد زبانم نبود عشقت در همه وجودم نبود پس چرا؟ چرا باید در غم فراغت بسوزم من دیگر چون آدمکی هستم که فقط؛ نفس می کشم اشک می ریزم حسرت می خورم آرزوی مرگ می کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:38 توسط نرگس |
|
|
هر زمان كه از جور ِ روزگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11:23 توسط نرگس |
|
|
c©c©c©d©d یار d©b©b©a©a لغزنده چون اثیر. رخشنده چون شهاب . رقصنده چون فریب . گیرنده چون شراب . پوینده چون امید . گوینده چون نگاه ، پاینده چون خیال . سوزنده چون گناه ، فرخنده چون شباب . دلزنده چون بهار ... اینست آنچه من، می خوانم به نام : « یار » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:44 توسط نرگس |
|
|
THE BUTTERFLY AND THE COCOON پیله و پروانه A small crack appeared on a cocoon روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon. شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن ار سوراخ
کوچک پیله را تماشا کرد Then the butterfly stopped striving it seemed that she was exhausted and couldn't go on trying. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. the buterfly came out of cocoon easily, but her budy was tiny and her wings were wrinkled. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ
پیله را گشاد کرد پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش
پروکیده بودند The man continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn't happen! آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او
محافظت کند ! اما چنین نشد As a matter of fact, the butterfly had to crowl on the ground for the rest of her life, for she could never fly. در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز
نتوانست با بالهایش پرواز کند The kind man didn't realize that God had arranged the limitation of cocoon, and the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج
شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش
ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد Sometime struggling is the only thing we need to do. گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم If God had provided us with on easy life to live without any difficults, then we became paralysed, couldn't become stronge, and could not fly. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج
می شدیم به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم I asked for strenght, and He provided me with enough difficulties to become srtong. I asked for knowledge and He provided me with problems to solve. من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی
شوم من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد I asked asked for prosperting and promotion, and He provided me with ability to think and hands to work. I asked for bravery, and He provided me with obstacles to overcome. من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور
بازو داد تا کار کنم من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را
از میان بردارم I asked for motivation, and He showed me people who needed help. I asked for love and He provided me with opportunity to give love to others. من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که
نیازمند کمک بودند من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران
محبت کنم I didn't get what I wanted... but I was provided with what I needed. ... من به آنچه خواستم نرسیدم اما آنچه نیاز داشتم، به من داده شد Don't worry, fight with difficulties and be sure that you can prevail over them. نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی
از کتاب پیله و پروانه پرستو ابراهیمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 8:34 توسط نرگس |
|
|
و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید... آری، خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید نه از سر او تا فرمانروای او باشد نه از پای او تا گله کوب امیال او باشد بلکه از پهلوی او تا برابر با او باشد و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد و از نزدیک ترین نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:57 توسط نرگس |
|
|
صبور باش و مقاوم ... توکل کن و تلاشت را بیشتر ... دستم را بگیر، دستت را بده.... و خدا را از یاد نبر اینها همه رمز خوشبختیست. "برای رسیدن به اوج جملات امروزت را هر روز تکرار کن" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:51 توسط نرگس |
|
|
خدایا با من حرف بزن! کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد. اما کودک نفهمید کودک با ناامیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:39 توسط نرگس |
|
|
عشق به دیگران ضرورت نیست حادثه است، عشق به وطن ضرورت است نه حادثه، عشق، ترکیبی است از ضرورت و حادثه عشق، تنها تعلق است. عشق، دل مضطرب نمی خواهد، عشق وابستگی است. انحلال کامل فردیت است در جمع عشق، مجموع تخیلات یک بیمار نیست. عشق، یعنی پوشش ناب دائمی، عشق به سراغ خستگان روح نمیآید. عشق خطرناک است نه عاشق عشق حذف کامل فاصله را درخواست میکند. عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست عشق فرزند اضطراب نیست. عشق داروی توانمند جان است عشق به دیگری ابرازی است برای زیبا و زیباتر ساختن زندگی عشق شکستن و پاره کردن حریم ممنوعیتهای ناموجه است عشق اوج آزادی فردیست برای آنکس که خواهان شریفترین آزادی است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:26 توسط نرگس |
|
|
دفتر عشق را آوردم، تا آن را گشودم در آن غوغای عشق را دیدم در آن دیدم خاطره هایی از عشق... خاطره با عشق بودن! صفحه اولش را که گشودم اولین خاطره عشق را دیدم که همان لحظه دیدار بود. صفحه دوم را که گشودم خاطره آشنایی با عشق را در آن دیدم. صفحه سوم را که گشودم خاطره با هم بودنمان را دیدم و خواندم. صفحات آغازین دفتر عشق پر از خاطره های شیرین و خواندنی بود! خاطراتی که دفتر عشق را زیبا کرده بود.... خاطراتی که هیچگاه از قلب دفتر عشق پاک نمی شد...! ببین عشق چه کار کرده، ببین عشق چه غوغایی به پا کرده در دفتر عشق! غوغایی که طوفانش صفحات دفتر عشق را به شدت ورق میزد و دفتر عشق را باز و بسته می کرد، کاش صفحات دفتر عشق پایانی نداشته باشد! کاش همین خاطرات شیرین با شیرینترین عشق دنیا ادامه داشته باشد. کاش همین قلم و کاغذ و همین قلب عاشقی که از عشق می نویسد همینطور عاشق بماند! کاش پایان دفتر عشق صحبت از جدایی نباشد! کاش اگر هم بخواهد دفتر عشق پایان یابد و صفحاتش برای همیشه بسته شود، با خاطره های زیبا و بیاد ماندنی بسته شود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:38 توسط نرگس |
|
|
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت ! گفت: بیایید بازی کنیم، مثل قایم باشک دیوانگی ! فریاد زد آره قبوله، من چشم می زارم چون کسی نمیخواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد!! یک ..... دو ....... سه ....... همه به دنبال جایی بودن تا قایم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهم رفت، به اعماق دریا رفت! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق. آرام آرام همه قایم شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد، هفتاد و سه ...... هفتاد و چهارشنبه اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخته. دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست دیوانگی فریاد زد، دارم مییام، دارم مییام همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود ! بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود. دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. دیوانگی با هیجان زیاد یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت. شاخه درخت چشمان عشق را کور کرده بود. دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت حالا من چه کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد، مهم نیست دوست من، تو دیگه نمی تونی کاری بکنی، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:21 توسط نرگس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلمان خوش است که می نويسيم
و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را ............ |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|